محرم

خرید بک لینک


قلم هوای نوشتن زكربلا دارد/فغان و ناله دریا برای كیست ،بگوشنیده است دلی وعده با خدا دارد/به یاد سادگی زخمهای پیكر عشق ،هنوز آئینه ام رنگ بوریا دارد/جنون گریست برایت چقدر خوبی توكه در شهادت تو، عشق هم عزا دارد/شكست بغض خدا تا كه سر برید از توكسی كه هرچه بگویید جز حیا دارد/و هرچه شعر داریم نذر عاشورادل شكسته ما آه! تا تو را دارد

باز محرم از راه رسید و چكامه های عاشوریان بر صفحات تاریخ نقش می بندد. باز علمدار نینوا، از دل همه حماسه های تاریخ بر قله افتخار می نشیند و وفاداری به ولایت را در بهترین شیوه ممكن به عرصه نمایش می گذارد. سلام بر حسین؛ روزی كه برخاست و روزی كه فریاد «هل من ناصرٍ ینصرنی» سر داد. سلام بر حنجره او كه موضع سجده خنجر است، سلام بر مردانگی او كه شجاعت را تسلیم می كند و سلام بر خواهر او كه كبوتر حرم كبریاست. سلام بر حسین(ع) كه درختی پیوند خورده در دلهای همه عاشقان عالم است و سلام بر برادرش ابوالفضل العباس(ع) كه دریا را تشنه بر جای گذاشت؛ در حالیكه فرات، تشنه یك جرعه لبهای او بود. سلام بر شهیدان دشت نینوا كه سرداران بیرق سرخ شیعه اند. آنانی كه فاتح فتوح همیشه تاریخ اند. آن پهلوانان كشتی گرفته با خویشتن كه رسم وفاداری به مولای خویش را در غریبانه ترین حالات زمان اما زیباترین جلوه های بندگی به نمایش گذاشتند. سلام ای گلهای خوشبوی محمدی، سلام ای بانوان حرم كبریا، سلام ای خاندان عصمت و طهارت، سلام ای قافله خوبان و سلام ای ذبیح خداوند.آری محرم، ماه عزای شیعیان و ماه ماتم آزادگان جهان است. یادآور روزی است كه پیكر محبوب خداوند را بر زمین كشیدند، فرشتگان الهی به عزا نشستند و شیاطین و خبیثان عالم به طبّالی پرداختند. شهادت مظلومانه مولایمان حسین(ع)، آتشی در دل همه مؤمنان و آزادگان تاریخ برافروخت كه تا دنیا باقی است حرارت آن نیز باقی خواهد ماند. وفاداری سردار بی همتای كربلا، آنچنان شكوهی از عزت و اقتدار به مكتب نورانی تشیع بخشیده كه همه ملت های عالم را در همه زمانها و مكانها به تحسین و شگفتی واداشته است. اگر امام حسین(ع) نبود، حقیقت ضریح نداشت و جهان به تعفن یزید مبتلا می شد. امروز ما مفتخریم كه پرچم حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را در جهان پر از ظلم و تباهی برافراشته ایم و در جهانی كه مدعیان دروغین اسلام! با عناوین داعش، دولت اسلامی، وهابیت و ... می خواهند با فریب افكار عمومی، اسلام عزیز را از مسیر اصلی خویش منحرف سازند، ندای رهایی بخش مولایمان امام حسین(ع) پررنگ تر از هر زمان دیگری به گوش می رسد. امروز بر ماست كه پیام عاشورا را متناسب با نیازهای مردم روزگار خویش، در اقصی نقاط جهان منتشر كنیم و البته در آگاهی بخشی به نسل نوپای جامعه به ویژه دانش آموزان عزیز از هیچ تلاشی فروگذار ننمائیم. امروز بر ماست كه از ورود بدعت ها، كج روی ها و خرافه ها به مبانی اصیل عاشورایی جلوگیری كنیم و با زبان زنده شیعی، اسلامی به مبارزه با فساد و تباهی بشتابیم. بدینوسیله مراتب تسلیت خویش به مناسبت ایام سوگواری محرم الحرام را به پیشگاه کلیه عزیزان اعلام داشته و از خداوند متعال برای همه عزیزان، توفیق و پیروزی بیشتر در ادامه راه شهیدان سربلند كربلا مسئلت می دارم..


عاشورا
امروز عزای آبها و محرّم موج هاست. در عاشورای این روزها، پیكر محبوب خداوند را بر زمین كشیدند و تاج خار بر فرق پسر پیامبر گذاشتند و اهل حرم او را به اسارت بردند. آه ! این گلهای سپید الهی را به كدامین گناه تازیانه می زنند؟ اف بر شمشیر و كوره گردانان آهن! اف بر آسمان كه در چتر آرامش او، قلب فرزند رسول خدا را چاك چاك كردند. اف بر زنازادگان زنجیر باد! این گلهای خوشبوی محمدی را به كدامین گناه پرپر كرده اند؟ لعنت خدا بر شاباش گران شیطان! ای خورندگان جگر شهیدان ، ای قاتلان قلم و كشندگان كتاب!
این قلب آدم و نبیره نوح است، این سكان دار سفینه روح است، این عبارت عیساست در معنی مریم، این اسماعیل به خون كشیده خداوند است... این اشك چشم هاجر است بر ریگزاران غریب...
السلام ای روح الله شهید... السلام ای ذبیح خداوند .... السلام ای خلیل خونین... السلام ای فرزند رسول... السلام ای حبیب دو عالم... السلام ای ابا عبدالله ...
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوارمی سازد ... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند . « زهیر بن قَین بَجلی » را كه می شناسید ! مردانی از قبیله « بنی فزاره » و « بجیله » گویند : « آنگاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم .» آنها می گویند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جایی هم منزل شویم ، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود .» « ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم . برسفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده ای از جانب حسین(ع) آمد و سلام كرد و با زهیرگفت :ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم ،انداختیم و خموش نشستیم ، آنچنان كه گویا پرنده ای بر سر ما لانه ساخته است . » « ابی مخنف » گوید : از « دَلهم » دختر « عمرو» كه همسر زهیر بود ، اینچنین روایت شده است : « من به زهیر گفتم :آیا فرزند رسول(ص) خدا تو را دعوت می كند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست كه به خدمتش بروی ، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت ، اما دیری نگذشت كه با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بكنند و راحله اش را نزدیك امام حسین(ع) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق می گویم ؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست ،چرا كه نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده ام كه به حسین(ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به یارانش گفت : از شما هر كه می خواهد ، مرا پیروی كند ،و اگر نه ، این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش ، آنگاه كه در سرزمین« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد می كردیم برای شما نقل كنم ... از سلمان فارسی ،كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید ، فرمود : اگر امروز اینچنین خشنود شده ای ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(ص) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی ، تا كجا خشنود خواهی شد ؟ یاران ! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم .» و از آن پس ، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست . « عبدالله » پسر « سلیم » و « مذری » پسر « مشمعل » كه هر د و از طایفه « بنی اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع تر خود را به كاروان حسین برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید . شتاب كردیم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رساندیم ، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی(ع) به بیراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ایستاده بود تا او را ببیند ، دل از او برید و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم . از قبیله اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی اسد است سؤال كردیم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه دیدم كشته های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می كشند .» بازگشتیم وهمپای كاروان امام آمدیم تا شامگاهی كه درمنزل « ثعلبیه » فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم..»امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد :« من چیزی از ایشان پنهان ندارم.» گفتیم :« آن سوار را كه دیروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به یاد می آورید ؟ ... او مردی بود از قبیله بنی اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... می گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، دیده است جنازه های مسلم و هانی را كه در بازار بر زمین می كشیده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا الیه راجعون ، رحمت خدا بر ایشان باد !» و این سخن را چند بار تكرار كرد.گفتیم : « از همین منزل بازگردید. ما در كوفیان نمی بینیم كه به یاری شما قیام كنند و چه بسا كه شمشیرهایشان را به سوی شما بگردانند . » امام (ع) نگاهی به پسران عقیل كرد و از آنان پرسید كه رأی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست . آنان گفتند :« والله ما بازنگردیم مگر انتقام خون او را بازگیریم و یا همچون او به شهادت رسیم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خیری در حیات نیست.» ... و ما دانستیم كه امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسیار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسید كه قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است . در بعضی ازمقاتل تردید كرده اند كه آیا نام این فرستاده امام ، قیس بن مسهّر بوده است و یا « عبدالله بن یَقطُر » (برادر رضایی امام ) ، لكن درنحوه شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد. او را از طَمار قصر به زیر افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَیر قاضی كوفه از تن جدا كرده است.
*******************************************************************


شهادت سید الشهداء به روایت سید ابن طاووس از كتاب لهوف
برگزاری نماز ظهر عاشورا
راوی گوید: هنگام نماز ظهر كه در رسید،اما، زُهیر بن قین و سعیدبن عبداللّه حنفی را فرمان جانبازی داد و خود با جمعی از یاران برجای مانده از نبرد، نماز خوف اقامه كرد. در این حال، تیری از جانب اهل وَبال به سوی حضرت آمد. سعیدبن عبداللّه قدم به جانبازی پیش نهاد و آن تیر بلا را بر تن خود پذیرفت. به همین منوال پای مردانگی استوار كرده و قدم از قدم بر نمیداشت تا خود را هدف آنچه قصد حضرت داشت، سازد. و سرانجام از بسیاری زخمها، بر روی زمین غلطید و در آن حال میگفت: خدایا! این جماعت را لعن و چون قوم عاد و ثمود عقوبت كن. خدایا! سلام مرا به پیغمبر وَدُودِ خود برسان و آنچه كه از درد زخم ها بر من رسیده، ایشان را آگاه ساز كه قصد و نیّت من، یاری ذُرّیه رسول خدا بود تا به ثوابهای تو نائل گردم . این كلمات بگفت و جان به جان آفرین سپرد.
راوی گوید: سپس سوید بن عمرو بن ابی مطاع، خریدار متاع جانبازی گردید و به مانند شیر خشمناك در میان آن روباه صفتان ناپاك، درافتاد و جنگ مردانه نمود و پیه صبوری بر تحمّل صدمات وارده از گروه بیدین، گوی سعادت ربود. تا آنكه از جهت ضعف و سستی كه از زخمهای بی شمار بر بدن آن شجاع نامدار رسیده بود در میان كشته شدگان بر زمین افتاد و به همین منوال بود و قدرت بر هیچ حركتی نداشت تا زمانی كه شنید مردم همیگفتند: حسین مقتول اَشْقیا گشت . پس با همان حال سستی ازجراهات، با مشقت بسیار، دوباره بر آن گروه نابكار، حمله آورد و قتال نمود تا به درجه شهادت مفتخر گشت .
راوی گوید: یكایك یاران و جان نثاران آن امام مظلومان، در حضورش به سوی مرگ شتابان میدویدند، چون همه یاران و اصحاب امام شربت شهادت نوشیدند و مقتول اَشْقیا گشتند و كسی از اصحاب باقی نماند، مگر اهل بیت و خویشان آن حضرت. پس فرزند دلبند امام مستمند و نوجوان رشید آن مظلوم وحید كه نام نامیاش علی بن الحسین بود، اذن جهاد از پدر بزرگوار خود خواست، حضرت اذنش بداد؛ با اندوه به جوان خود نگریست، سیلاب اشك از دیدگان فرو ریخت و گفت: پروردگارا! بر این گروه شاهد باش كه جوانی به جنگ آنان می رد كه شبیهترین مردم است در خلقت ظاهری و اخلاص باطنی و سخنسرایی به پیامبر تو و ما هرگاه مشتاق دیدار رسول تو میشدیم ، بدین جوان نظر میدوختیم. سپس صیحهای كشید و به آواز بلند فرمود: ای ابن سعد! خدا رحم تو را قطع كند، چنانكه رحم مرا قطع كردی.
هنگام نماز ظهر كه در رسید، حضرت با یاران برجای مانده نماز خوف خواند.


جهاد و شهادت حضرت علی اكبر (ع)
راوی گوید: آن شبیه رسول، قدم شجاعت در میدان سعادت نهاد و با آن گروه اشقیا چنان به جدال پرداخت كه خاطرهها را اندوهناك گردانید. قتالی به غایت سختكه جمعی از آن جمع نگونبخت را به خاك هلاك انداخت. سپس به خدمت پدربزرگوار آمد و گفت: ای پدر! تشنگی مرا از پای انداخت و سنگینی اسلحه آهنین مرا به تَعَب افكند، آیا راهی به سوی حصول شربتی از آب هست؟ حضرت سیّدالشهداء (ع) به گریه افتاد و فرمود: ای فرزند دلبندم! اندكی دیگر به كار جنگ باش كه انقریب به دیدار جدّت حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله نائل خواهی شد و ایشان از جام سرشار كوثر شربتی به تو خواهد داد كه پس از آن هرگز روی تشنگی نبینی. حضرت علی اكبر به سوی میدان بازگشت و چنان پیكار كرد كه در تصور نمیگنجید و داد شجاعت بداد. در آن حال مُنْقذ بن مُرّه عبدی تیری به جانب آن فرزند رشید سیّدالشهداء، افكند كه از جراهت آن تیر بر روی خاك افتاد و فریاد برآورد: پدر جان، سلام من بر تو باد! اینك جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است كه به تو سلام میرساند و می فرماید: زود به نزد ما بیا. علی اكبر این بگفت و جان به جان آفرین تسلیم كرد. حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام بر بالین ایشان آمد و صورت خود را برگونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بكُشد آن كسانی را كه تو را كشته و حرمت رسول خدا را شكستند؛ پس از تو، خاك بر سر این دنیا!
راوی گوید: در این هنگام زینب خاتون صلّی اللّه علیه و آله از خیمه بیرون دوید در حالتی كه ندا میكرد: یا حَبیباهُ یَابْنَ اءَخاهُ! پس آن مخدّره آمد و خود را بر روی بدن پاره پاره علی اكبر افكند، امام حسین علیه السّلام تشریف آورد و خواهر را از روی جنازه علی اكبر بلند كرده و به نزد زنان برگردانید. پس از آن یكایك مردان اهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یكی بعد از دیگری روانه میدان شدند تا آنكه جماعتی از ایشان به دست آن بدكیشان به درجه رفیع شهادت رسیدند. پس حضرت سیدالشهداء علیه السّلام آواز به صیحه و فریاد بلند نمود و فرمود: ای عموزادگان من! و ای اهل بیت من! صبوری پشه كنید و بار محنت بر دوش گیرید؛ به خدا سوگند كه پس از این روز هرگز روی خواری به خود نخواهید دید.
راوی گوید: در این هنگام جوانی بیرون خرامید كه در حُسن صورت و درخشندگی منظر به مثابه پارهای از ماه میمانست، با آن گروه بدخواه و بی دین ، به كار جنگ پرداخت. ابن فضیل اَزْدی مَیْشوم ضربتی بر فرق آن مظلوم ، زد كه فرق او را شكافت و آن جوان از مركب به صورت، روی زمین افتاد و فریاد یا عَمّاهُ برآورد. پس امام علیه السّلام مانند بازی شكاری، خود را به میدان رسانید و همچون شیر خشمناك بر آن لعین بیباك، حمله نمود و با شمشیر، ضربتی بر اَّن ناپاك، فرود آورد و آن نابكار بازوی خود را سپر شمشیر حضرت نموده و دست نحساش از مِرْفق جدا شد و آن لعین چنان فریاد برآورد كه همه لشكر فریاد او را شنیدند. كوفیان بیدین اما بر امام مبین، حمله آوردند تا آن لعین را رها نمایند، ولی آن ملعون پایمال سُمّ اسبان شد و روح نحساش به جانب نیران دوید.
راوی گوید: چون غبار فرو نشست دیدم كه حسین (ع) بر بالای سر آن جوان ایستاده و او پاهای خود را بر زمین میمالید و امام میفرمود: از رحمت خدا دور باشند آن گروهی كه تو را كشتند و آنان كه در روز قیامت جدّ و پدر تو با ایشان دشمنی خواهند نمود. سپس فرمود: به خدا قسم ! گران است بر عموی تو كه او را بخوانی و او نتواند تو را جواب دهد و هرگاه بخواهد جواب دهد دیگر دیر شده و فایده ای نبخشد. به خدا قسم كه امروز آن روزی است كه خون ریزی در آن بسیار و فریاد رسی ، اندك است . سپس حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام جنازه آن جوان را بر سینه خود گرفت و در میان شهدای بنی هاشم بر روی زمین قرار داد.
حضرت علی اكبر در قتالی سخت جمعی از اشغیا را به خاك افكند.


شهادت علی اصغر(ع)
راوی گوید: چون امام مظلومان قتلگاه جوانان و دوستان خود را مشاهده فرمود كه همه بر روی خاك افتادهاند و جان به جان آفرین سپردهاند تصمیم عزم فرمود كه با نفس نفیس با گروه بد نهاد، جهاد نماید و ندای بی سی در داد كه آیا كسی هست كه از حرم رسول پروردگار عالمیان، دفع شرّ یاغیان و ظالمان نماید؟ آیا خداپرستی هست كه در یاری ما اهل بیت از خدای متعال بترسد و ما را تنها نگذارد؟ آیا فریادرسی هست كه به فریادرسی ما امید لقای پروردگار را داشته باشد؟ آیا اعانت كنندهای هست كه به واسطه یاری ما، به ما امیدوار شود به ثوابها و اجری كه در نزد خدای تعالی موجود است؟ شهادت حضرت علی اصغر پس زنان حرم و دختران محترم رسول اكرم صداها به ناله و گریه بلند نمودند. آن حضرت با دل پر از حسرت، به سوی خیمه رجعت نمود و زینب خاتون علیهاالسّلام را فرمود كه فرزند دلبند صغیر مرا بیاور تا با او وداع نمایم و چون او را آورد، امام مظلوم طفل معصوم را گرفت و همین كه خواست از راه رأفت و كمال مرحمت خم شده او را ببوسد، حرمله بن كاهل اسدی پلید – لَعَنَهُ اللّهُ – تیری به آن جانب انداخت كه به گلوی نازك آن طفل معصوم اصابت نمود و بریدكه بریده باد دستان ناپاكش. پس آن حضرت با كمال غم و حسرت، به زینب خاتون فرمود: این طفل را بگیر؛ پس حضرت هر دو دست را در زیر گلوی طفل گرفت، چون پر از خون شد به سوی آسمان پاشید، آنگاه فرمود: آنچه كه بر من این مصائب را آسان مینماید آن است كه این مصیبت بزرگ در حضور پروردگار عادل نازل می گردد.
راوی گوید: تشنگی بر امام شهید به غایت شدید گردید، آنحضرت خود را به بلندی مُشْرف بر فرات رساند تا داخل فرات گردد، در آن حال برادر آن امام ناس جناب ابوالفضل العباس، در پیش روی آن حضرت حركت می كرد. در این هنگام لشكر ابن سعد تبهكار سر راه بر فرزند احمد مختار، مردی از قبیله «بنی دارم» تیری به جانب جناب سیّدالشهداء علیه السّلام انداخت كه آن تیر در زیر چانه شریف آن شهید راه دین حنیف محكم بنشست. پس تیر را بیرون كشید و هر دو دست مبارك را در زیر چانه مجروح نگاه داشت و چون پر از خون شد، به سوی آسمان انداخت و این مناجات را به درگاه قاضی الحاجات ، مَرْهَم دل مجروح ساخت كه پروردگارا! به سوی تو شكایت میآورم از آنچه از ظلم و ستم نسبت به فرزند دختر پیغمبرت به جا میآورند.
خدا بكُشد آن كسانی را كه تو را كشته و حرمت رسول خدا را شكستند.

شهادت حضرت عباس (ع)
پس از آن، شجاع محكم اساس، برادرش عبّاس را از او جدا نمودند كه آن روباهان در میان آن دو فرزند اسداللّه الغالب، حایل شدند و از هر جانب بر دور جناب ابوالفضل علیه السّلام گرد آمده و ایشان را احاطه نمودند تا آنكه آن كافران غدّار فرزند حیدر كرّار، عباس نامدار را مقتول و قرة العین بتول را در مصیبت برادر، ملول ساختند. امام حسین علیه السّلام كرهای شدید در عزای شهادت آن مظلوم وحید، نمود.
راوی گوید: امام علیه السّلام پس از شهادت برادر گرامی، آن منافقان را به میدان جدال و قتال طلبید و هركس از آن روباه صفتان اَشرار در مقابل فرزند اسداللّه حیدر كَرّار، میآمد، امام اَبرار به ضربت شمشیر آتشبار، او را به جهنم، میفرستاد اما اجساد ناپاك آن كُفّارپلید كه بسیار شد. در این حال بود كه مردان كارزار بر آن جناب حمله آوردند، پس آن حضرت نیز با شمشیر تیز به آنها حمله نمود، چنان حملهای كه صفها را می شكافت. سپس آن امام بییار در مركز خونین قرار گرفت و فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله. حضرت همچنان با آنها جنگید تا آنكه لشكر شیطان حایل گردید در میان آن حضرت و حرم مطهر رسول پروردگار عالمیان و نزدیك به خیمه ها و سراپرده ها رسیدند، پس آن معدن غیرت الله ، فریاد بر گروه دین تباه، زد كه: ای پیروان آل ابوسفیان ! اگر دین ندارید و از عذاب روز قیامت نمی هراسید، لااقل آزاده باشید!
راوی گوید: شمر پلید فریاد زد كه ای فرزند فاطمه زهرا علیه السّلام چه می گویی؟ امام علیه السّلام فرمود: میگویم من با شما جنگ دارم و شما با من جنگ دارید و زنان را گناهی نیست ، پس این سر كشان و جاهلان و یاغیان خود را نگذارید متعرض حرم من شوند، مادامی كه من در حال حیاتم. شمر گفت: این حاجت تو رواست ای پسر فاطمه ! پس آن جماعت بی دین همگی قصد امام مبین نمودند و آن فرزند اسدالله حمله برگروه اشقیا، نمود و آنان حمله به سوی آن مظلوم آوردند و در این حال تقاضای شربتی از آب از آن بیدینان نمود ولی ایدهای نبخشید تا آنكه هفتاد و دو زخم بر بدن شریفش وارد گردید. امام علیه السّلام ساعتی بایستاد كه استراحت نماید و از صدمه قتال ، ضعف بر جنابش مستولی شده بود پس در همان حال كه آن حضرت ایستاده بود، سنگی از جانب دشمنان بر پیشانی مباركش اصابت نمود و خون جاری گشت، امام جامه خود را گرفت كه خون را از پیشانی شریف پاك نماید، تیری سه شعبه به جانب حضرت آمد و آن تیر بر قلبش كه مخزن علم الهی بود نشست! حضرت فرمود: بسم الله … سپس مبارك به سوی آسمان بلند نمود و گفت: خداوندا! تو میدانی كه این گروه می كشند آن كسی را كه نیست بر روی زمین فرزند دختر پیغمبری به غیر او. پس آن تیر را گرفت و از پشت سر بیرون كشید و خوناز جای آن جاری شد و آن جناب را توانایی بر قتال نمانده بود و از كثرت زخمها و جراحات ، ضعیف و ناتوان گشته بود لذا قدرت جنگیدن را نداشت و هر كس نزدیك ایشان می آمد برای اینكه مبادا در قیامت با خدا ملاقات نماید در حالی كه خون آن مظلوم برگردنش باشد، باز می گشت و از آنجا دور می شد تا آنكه مردی از طایفه كنده آمد كه نام نحسش مالك بن یسر بود آن زنازاده چند ناسزا به زبان بریده جاری كرد و ضربت شمشیر بر سر مباركش فرود آورد كه عمامه امام شكافته شد و عمامهاش از خون لبریز گشت . شهادت عبدالله بن حسن علیه السّلام راوی گوید: امام علیه السّلام از اهل حرم دستمالی را طلب فرمود و سر مبارك را با آن محكم بست و كلاهی طلبید و آن را هم بر فرق همایون نهاد و عمامه را بر روی آن پیچید و ملبس به آن گردید و بار دیگر عزم میدان نمود پس لشكر اندكی درنگ نمود، باز آن بی دینان بی شرم رجوع كردند و حضرت امام را احاطه نمودند و عبدالله فرزند امام حسن علیه السّلام كه طفلی نا بالغ بود از نزد زنان و از حرم امام انس و جان ، بیرون آمد و می دوید تا در كنار عموی بزرگوار خود حسین مظلوم بایستاد زینب خود را به او رسانید و خواست كه او را به سوی حرم باز گرداند ولی آن طفل امتناع شدید نمود و گفت : به خدا قسم ! هرگز از عموی خویش جدایی اختیار نمی كنم و از او تنها نمی گذارم ! در این هنگام ، بحربن كعب ( یا بنابر قول دیگر حرملة بن كاهل) همین كه خواست شمشیر بر امام علیه السّلام فرود آورد، عبدالله خطاب به او گفت : وای بر تو! ای زنازاده بی حیا! تو می خواهی عمویم رابه قتل رسانی ولی آن ولدالزنا بی حیا، از خدا و رسول پروا ننمود و شمشیر را فرود آورد و آن كودك دستش را در پیش شمشیر سپر ساخت و دستش به پوست آویخت و فریاد وا امام بر آورد. حضرت امام او را گرفت و بر سینه خود چسانید و فرمود: ای فرزند برادر! بر این مصیبت شكیبایی نما و آن را در نزد خدای عزوجل به خیر و ثواب احتساب دار كه خدا تو را به پدر گرامی ات ملحق خواهد فرمود: راوی گوید: در این اثناء حرمله كاهل حرام زاده تیری به جانب آن امام زاده معصوم انداخت كه آن تیر گلوی آن یتیم را كه در آغوش عموی بزرگوارش بود، برید و او جان بر جان آفرین تسلیم نمود پس از آن شمر پلید به خیمه های حرم مطهر حمله نمود نیزه خود را به خیمه ها فرو برد و گفت : آتش بیاورید تا خیمه ها را با هر كس كه در آن است به شعله آتش سوزانم آن معدن غیرت الله ، حضرت امام فرمود: ای پسر ذی الجوشن ! ایا تو می گویی آتش آورند كه خیمه ها را بر سر اهل بیت من بسوزانی ، خدا تو را به آتش دوزخ بسوزاند. در این هنگام شبث پلید آمد و آن شمر عنید را از این كار سرزنش نمود كه آن سگ بیحیا اظهار شرم نموده بر گشت. راوی گوید: امام به اهل بیت خود فرمود: جامه كهنه ای برای من بیاورید كه كسی در آن رغبت نكند، می خواهم آن جامه را در زیر لباسهایم بپوشم تا اینكه دشمنان بدنم را برهنه نسازند. پس چنین جامه ای آوردند كه عرب آن را (تبان) می گویند امام حسین علیه السّلام آن لباس را نپذیرفت و فرمود: نمی خواهم، این لباس كسی است كه داغ ذلت و خواری به او زده شده باشد سپس جامه كهنهای آوردند امام علیه السّلام آن را پاره نمود و در زیر جامه های خود پوشید و علت پاره كردن آن لباس این بود تا آن را از بدن شریف آن جناب بیرون
آورند.


در ظهر عاشورا از هر سو پیكر حضرت در معرض تیر دشمن قرا گرفت .
راوی گوید: چون حضرت امام در اثر زخمها و جراحات بسیار كه در بدن مباركش وارد گردیده بود ضعف و سستی بر حضرتش مستولی شد و از اثر اصابت تیرهای بسیار بر بدنش ، مانند خارپشت به نظر می آمد در این موقع، صالح بن و هب مزنی بیدین با نیزه بر تهیگاه امام مبین زد كه آن مظلوم از بالای اسب بر زمین افتاد و بر گونه راست صورت بر روی خاك كربلا قرار گرفت . درباره آن غیرت الله از روی خاك برخاست و جون كوه استوار بایستاد.
روای گوید: علیای مكرمه زینب خاتون علیه السّلام در آن حال از خیمه های حرم بیرون دوید در حالتی كه ندا میداد: ای وای برادرم، وای سید و سرورم، وای اهل بیتم! ای كاش آسمان بر زمین میافتاد و كوهها بر روی سطح زمین ریزریز میشدند.
روای گوید: شمر پلید به آن گمراهان عنید صیحه كشید كه در حق این مرد چه انتظار دارید، چرا كارش را تمام نمیكنید؟ در این هنگام یك مرتبه گروه بیدین از هر طرف بر امام تشنه جگر، حمله ور گردیدند و او را محاصره نمودند زرعت بن شریك، ضربتی بر شانه مبارك امام علیه السّلام زد و حضرت سیدالشهدا نیز ضربتی بر او زد و او را بر روی زمین انداخت و به جهنم و اصل گرداند. والدلزنای دیگر، ضربت شمشیری بر دوش مقدس آن حضرت آشنا نمود كه از صدمه شمشیر آن زبده سر، حضرت اباعبدالله علیه السّلام آن آسمان وقار، به روی خود كه بر آینه انوار جمال پروردگار بود، بر زمین افتاد و در چنین احوال آن مطهر جلال ایزد متعال ، از حال رفته و خسته و ضعیف گردیده بود و گاهی بر می خاست و زمانی مینشست ؛ در این هنگام سنا، بن انس بیدین ، نیزه بر چنبره گردن آن سر فراز ملك یقین ، شهسوار میدان شهادت و نور چشم حضرت رسالت ، آشنا نمود، به همین مقدار اكتفا ننمود، بار دیگر نیزه را بیرون كشید و بر استخوان های سینه اش كه صندوق علوم لدنی بود فرو برد، سپس اشقی الاولین و الاخرین ، سنان مشرك لعین، آن نقطه دایره بلا را نشان تیر جفا نمود و آن تیر بلا بر گلوی آن زیب سینه و آغوش سید دو سرا، وارد آمد و از صدمه آن ، گوشواره عرش رب الارباب بر فرش تراب قرار گفت . باز از غایت غیرت و مردانگی برخاست و بر روی زمین نشست و آن تیر را از گلو بیرون كشید و هر دو دستش را در زیر گلوی مبارك می گرفت و چون پر از خون می گردید بر سر و محاسن شریف می مالید و می فرمود: كه به همین حال خدا را ملاقات می نمایم كه به خون خود آغشته و حق مرا غصب نموده باشند پس عمربن سعد نحس لعین به خبیثی كه در طرف یمین او بود، گفت : وای بر تو! از مركب فرود آی و حسین را راحت كن .
راوی گوید: خولی بن یزید اصبحی سرعت نمود كه سر مطهر امام علیه السّلام را از بدن جدا نماید ولی لرزه بر بدن نحس نجسش افتاد و از آن فعل قبیح اجتناب نمود آنگاه سنان بن انس نخعی از اسب پیاده شد و قصد قتل فرزند رسول و نور دیده زهرای بتول سلام الله علیها – را نمود، شمشیر ظلم و جفا بر حلق خامس ال عبا، فرود آورد و به زبان بریده همی گفت : به خدا سوگند كه سر از بدنت جدا میكنم و حال آنكه میدانم تویی فرزند رسول الله و صاحب پاكترن خاندان! پس آن شقی نا امید از رحمت عام یزدانی سر مقدس آن بنده خاص حضرت سبحانی را از بدن شریف جدا نمود.
اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید!
راوی گوید: در آن ساعت كه حضرت سیدالشهداء علیه السّلام به درجه رفیع شهادت نائل آمد، گرد و غبار شدیدی كه سیاه و تاریك بود به آسمان برخاست و در آن میان ، باد سرخی وزیدن گرفت كه چشم هیچ كس نمی توانست جایی را ببیند. لشكر دشمن گمان كرد كه عذاب خدا بر آنان نازل گردیده و ساعتی بر این حال بودند تا آنكه غبار فرو نشست و اوضاع به حال اول برگشت . هلال بن نافع روایت كرده كه میگفت : من با لشكر عمر سعد نحس ایستاده بودم كه شنیدم كسی را كه فریاد میزند: ایها الامیر! تو را بشارت باد كه اینكه شمر بن ذی الجوشن، حسین را به قتل رسانید. هلال گفت : من در میان دو صف لشكر آمدم و بر بالای سر آن جناب ایستادم در حالتی كه آن مظلوم مشغول جان دادن بود؛ به خدا سوگند كه هرگز ندیده بودم هیچ كشته به خون خویش آغشته را كه در خوشرویی و نورانیت وجه، بهتر از حسین علیه السّلام باشد و به تحقیق كه نور صورت و جمال هیئت او مرا از تفكر در كیفیت قتل آن جناب باز داشت و در آن حال خواهش جرعه آبی می نمود، شنیدم كه كافری بی دین به آن سبط سیدالمرسلین علیه السّلام به زبان بریده این گونه جسارت نمود كه به خدا آب نخواهی چشید تا آنكه خود وارد دوزخ گردی و از آب گرم و سوزان جهنم بیاشامی! سپس من به گوش خود شنیدم كه حضرت امام علیه السّلام در جواب او فرمود: وای بر تو باد! من وارد بر دوزخ نمیشوم و از حمیم دوزخ نمیآشامم بلكه به خدمت جد بزرگوارم و رسول عالی مقام خواهم رسید و در خانه بهشتی كه از احمد مختار است با آن بزرگوار در منزلگاه صدق در نزد ملیك مقتدر ساكن خواهم بود و از آبهای بهشت كه خدای عزوجل در كتاب مجید خود وصف فرمود كه گندیده و ناگوار نمیشود، خواهم آشامید و به خدمتش شكایت می كنم از آنكه دست خود را به خون من آلودید و از كردار زشت كه به جا آوردید هلال گفت: آن بدكیشان همگی آن چنان به خشم و طغیان آمدند كه گویا خدای عزوجل در قلب یكی از آن بی دینان رحم فرار نداده است ؛ پس سر مطهر نور دیده حیدر و پاره جگر پیغمبر را از بدن جدا نمودند در حالتی كه با ایشان به تكلم مشغول بود – لعنهم الله و خذلهم الله – پس من از بی رحمی آن گروه به شگفت آمدم و گفتم : به خدا سوگند كه من هرگز در هیچ امری با شما اتفاق نخواهم نمود راوی گوید: پس از آنكه آن گروه لعین، سبط سیدالمرسلین علیه السّلام را به تیغ ظلم مقتول كردند و سر از بدن مطهر آن جناب جدا نمودند، لشكر شقاوت آثار و آن جماعت قساوت كردار روی آوردند برای غارت لباسها و السلحه امام مظلومان و سرور شهیدان ، پیراهن آن یوسف زندان محنت و ابتلاء را اسحاق بن حویه حضرمی پرجفا، ربود و آن را به قامت نارسای نحس خود پوشانید و از اعجاز آن شهید راه بی نیاز، بدن نحس آن روسیاه به مرض برص سفید مبتلا شد، به قسمی كه جمیع موهای بدن آن بدبخت پلید فرو ریخت و در روایت است كه دو پیراهن آن عزیز مصر شهادت ، جای زیاده از یك صد و ده جراحت از زخم تیر و نیزه و شمشیر، یافتند امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود: در جسد مطهر آن سرور جای سی و سه طعنه نیزه و سی چهار ضربت شمشیر یافتند.


چمن سلطان وطن من...

ما را در سایت چمن سلطان وطن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 372 تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1398 ساعت: 15:36

صفحه بندی